Make your own free website on Tripod.com

samane goodarz


hanoz amade nashodeeeeeeeeee

واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
 ”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند

آنقدر آه كشيدم و نگاه كردم به ابرها كه آسمان رنگ انتظارم شد...چشمانت خيال گفتن رازي را دارد.. كه لبهايت طفره مي روند.. شايد راز رفتن است و جدايي... شايد هم تنفر.... بگو .. در خلوت يلداي ام بگو تا من از دلواپسي و گورها از  تنهايي به در آيند..... پرسه ميزنم ميان دلتنگيهاي خويش... تداعي ميكنم خاطره ها را ... عشق را كم و بيش!!! شايد گره از اندوهم گشوده شود با ته مانده طاقتي ... لمس ميكنم زندگي ساطور شده را و خود را كه در چك چك سلولهايم پير مي شوم.....هنوز بر لبهايت ننشسته ..نوشيدي ام و من كيش شدم ...وتو مبهوت و مات !!! هيهات از بازي روزگار ... گاهي اوقات خود را گم ميكنم... مثل حالا

شايد تو هم مسافري عجول بودي كه نخوانده رفتي يا من راوي بي تجربه آخرين قصه كه بدون هيچ صدايي با خيالي كه ديگر رنگ نداشت روي خودم خط كشيدم..... آري روي  خودخط كشيدم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من نگويم که مرا آزاد کنيد                                

              قفسم برده به باغی ودلم شاد کنيد

فصل گل ميگذزد هم نفسان بهر خدا

              بنشينيد به باغی ومرا ياد کنيد

ياد از اين مرغ گرفتار کنيد ای مرغان

             چون تماشای گل لاله وشمشاد کنيد

هر که دارد به شما مرغ اسيری به قفس

             برده در باغ وبه ياد منش آزاد کنيد

آشيان من بيچاره اگر سوخت چه باک

              فکر ويران شدن خانه صياد کنيد

بيستون بر سر راه است مبادا از شيرين

                   خبری گرفته و غمگين دل فرهاد کنيد

*****************************************************

سلامی پر از عشق واحساس

منو دوباره بشناس

من پراز احساسم

تو پر از احساسی

مگه ميشه قلب منو نشناسی

گاهی سرشار از حقيقت

گاهی مغلوب گناه

هرچه هستم هر که هستم

تو فقط من را برای من بخواه

يک زمان عاشق وگاهی توی آغوش هوس

هر چه بوده همه انتخاب من بوده وبس

قصه ها گذشته بر من تا بدانم کيستم

سر گذشتم هر چه بوده من پشيمان نيستم

*************************************

مثل ابر ـــ مثل خورشيد

خورشيد گرم وخوب است

خورشيد مهربان است

زيرا که او هميشه در فکر ديگران است

ای وای ابر تيره

پوشانده روی اورا

خورشيد مهربان شد

در پشت ابر تنها

ای ابر مثل خورشيد

تو نيز مهربان باش

خورشيد را رها کن

در فکر ديگران باش

نه اشتباه کردم

آن ابر هم قشنگ است

باران وبرف از اوست

 هر چند تيره رنگ است

  خورشيد ابر خوبند

 اما خودم چه هستم ؟

بايد زخود بپرسم  .خوبم .بدم .چه هستم؟

شايد که بدنباشم                  چون هرچه ميتوانم

      مانند ابر و خورشيد در فکر ديگرانم

******************************************************

  از لحظه تولد سفر تقدير من بود   

                                                   تنم اسير جاده دلم اسير غم بود

در گلستان طبيعت من گلی پژ مرده ام .رنگ پيری را نديدم   در جوانی مرده ام

 

زدست ديده ودل کنم فرياد               که هرچه ديده بيند دل کند ياد

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم   همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم    شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم   شدم آن عاشق ديوانه که بودم

زندگيم نا تمام ماند ...................

 

 

 

زمان چه بی رحمانه مرا از او جدا کرد

 

 

 سلامم  بوی خدا فظی می دهد و نمناک باران چشمانم است

 

 

خداحافظی برايم گر چه سخت است  ولی سر نوشت  مرا مجبور به

 

 

جدايی کرد . هم با کسی که روزی  جزء

 

 

زندگيم بود  هم با تمام دوستانی که اين مدت کوتاه من را تحمل

 

کردن .

 

اين متن آخرين متنٍ منٍ و در باب خدا حافظی

 

 با دوستان خوبم  .......    عشقم    زندگيم  و تمام

 

سرنوشتم   ....... 

 

 

اميد به آنکه مرا با نظر هاتون  بدرقه کنيد

 

 

*‌*‌*‌*‌*‌*‌**‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌

 

برای کسی که هیچ گاه مرا نفهمید .......

 

 

و تقدیم به خودم که این گونه با حسرت قلبم برای او می تپید ومی تپد

 

 

واوهیچ گاه صدای قلب

 

 

عاشقم را نشنید یا نخواست که بشنود

 

 

*‌*‌*‌*‌*‌*‌**‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌

 

 

باورش کردم

 

 

 

و ندانستم تمام حرفهایش فریب است

 

خنده هایش دروغ و بی احساس

 

گریه هایش هم کمی عجیب است

 

ندانستم ویرانگری آمده ویرانم کند

 

سا حر است می خواهد سحر سامانم کند

 

ندانستم رهگذر است، بهانه اش خستگی

 

برای اغفا ل من می آید از در دلبستگی

 

باورش کردم

 

و حرفهایش را شنیدم

 

دلم که با دلش یکدل شد جز آزار چیزی ندیدم

 

زبان بازیش که تمام شد

 

دل ساده ام که رام شد

 

دیگر دوست داشتنی در کار نبود

 

دیگر دوستی منتظر سر قرار نبود



چیزی نگفتم من هر چه به روزم آورد

 

حالا خوب می فهمم معنی حرفهایش را

 

فریبی بیش نبود

 

او که دم از محبوبیت میزد

 

در شهر خود غریبی بیش نبود

 

او از عشق بی نصیب بود


 

اوکارش فریب بود

 

او بازی می خواست، بازیچه زیاد داشت

 

یکی یکی می شکست و کنار می گذاشت

 

او همیشه فکر دلبری بود

چشمهای شیطان همه جا دنبال پری بود

 

او به وفا و صداقت کرده بود پشت

او عاشقانش را پنهانی با محبت می کشت.

 

 

به گمان  تا بی نهايت خسته خواهم ماند و تنها

 

بی ترانه بی اميد و بی سرور

 

سرد و تاريک در فراسوهای دل

 

تا نهايت خسته خواهم ماند و خواهم خواند

 

راستـــــــــــــــــــی......

 

به ياد می آوري؟

 

روزی كه ماهی ها مردند،

 

و قناری برای هميشه خاموش ماند،

 

روزی كه شب را اسير خود كرد

 

و ستارگان مهتاب را تشييع كردند.

 

آن روز را به خاطر بسپار،

 

برايش مراسمی بگير

 

شمعی روشن كن

 

عكس ياسهای پژمرده را روبان سياه ببند.

 

و مرا هم صدا كن.....

 

طلوع تلخی ها را آواز سازيم

 

و بخوانيم

 

صدايم كن تا

 

غم كوچ احساسمان را با هم قسمت كنيم.

 

اگر صدايم كردی و نيامدم

 

بدان كه پی عكسی از خودم می گردم و

 

تكه روباني.....